تبليغاتX
.::دل نوشته::.

.::دل نوشته::.

به من بگوکه اشتباه نمی کنم، بگوکه هیچ طوفانی درراه نیست؟

نامه ای دیگر

سلام

بازم اومدم

اومدم بعد از حدود نه ماه

نمیومدم چون دوست نداشتم دیگه از دردام بگم. می خواستم نشون بدم که حالم خوبه! همه چیز خوبه.

آره تا حدودی موفق بودم اما الان احساس میکنم که کاسه ی تحملم و تظاهرم پر شده و در حال لبریز و نیاز دارم که یه جوری خالیش کنم تا بتونم ادامه بدم اما... اما نمیدونم چطوری!!! حتی حرف زدن هم تسلی م نمیده!

یعنی نمی دونم چرا نمی تونم هیچ جوره بگم اونی که درونمه و داره داغونم میکنه!!! اون چیزی که روحم رو کشته!! اونی که قلبم رو شکسته!!

احساس میکنم که حتی اگه هم بگم کسی نمی تونه درکشون کنه!!

میدونی بیشتر از هر وقت دیگه احساس میکنم که تنهام. ته دلم خالیه!!! پشتم خالیه!!! تکیه گاهم رو از دست دادم!!!

توی خونه اونقدر تنهام که واقعا گاهی احساس میکنم که عضو این خانواده نیستم چون ...

فقط شدم یه کیسه بوکس یا به قول معروف دیوار کوتاه تر که هرکسی از چیزی یا کس دیگه ای ناراحته سر من بدبخت خالی کنه!!!

خدایاااا!!!!!!!!!!

بدجور دل تنگم!!!! نجاتم بده!!!

چندشبه وحشتناک حالم بده و کسی نیست که ارومم کنه!!!! تو بگو چیکار کنم!!

این حال از کارام عقبم انداخته. الان سه روزه که حتی یه کلمه هم درس نخوندم!!

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه!

دلم خیلی پره!!! دلم گرفته!!! دلم ....

خدا....

می دونی که چی می خوام بگم، پس...



چرا هیچ چیز ارومم نمیکنه؟

نه گریه!

نه نوشتن!

نه حتی اون و صداش!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/12/27ساعت   توسط تنهاترین  | 

نامه 7

بازم سلام!

ببخشید که همیشه مزاحمتم خدایا. اما خوب چیکار کنم کسی جز تو نیست که واقعا حرفمو بفهمه، از همه چیز به همون شکلی که هستن خبر داشته باشه!

خدایا دوست دارم. ازت به خاطر صبری که بهم دادی، به خاطر این قدرتی که بهم دادی که تحمل کنم، از این که بهم یاد دادی که چطور همه ناراحتی هام رو بتونم بنهون کنم ممنونم!

اما خدایا کم کم دارم خسته میشم!

باورکن سخته برای همه نقش بازی کردن که همه چیز خوبه و دنیام داره عالی پیش میره. سخته که حتی به اونی که همیشه محرم رازت بوده حالتو بهش دروغ بگی و حتی اون موقعی که صورتت از اشکات خیس شده وقتی sms میده باهاش سرحال حرف بزنی و باهاش شوخی کنی که نفهمه تا ناراحت نشه! می دونم تا حالا به اندازه کافی اذیتش کردم دیگه نمی خوام ناراحتش کنم...

خدایا خودت بهتر از هرکسی میدونی چی بهتره. اگه اینجوری برام خوبه قبوله فقط بهم صبر و تحملش رو بده تا بتونم ادامه بدم و کم نیارم.

فکر کنم این آخرین نامه ای باشه که اینجا می نویسم چون یه نفر داره آدرس اینجارو که نباید داشته باشه. سلام بعدیم رو جایی بهت میکنم که محدودیتی برای حرفام نباشه!

خدایا کمکم کن!

دوست دارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/17ساعت   توسط تنهاترین  | 

نامه 6

سلام خدای من

دوباره منم. همون دل شکسته ی تنها!!!!!!!!!!!!!!!!!!

امروز از همیشه حالم بدتره. حتی کلمه ها هم باهام قهر کردند و نتونستم شعری که میخواستم رو بنویسم. برای همین اومدم اینجا تا بدون هیچ قافیه و وزنی حرفامو بزنم.

خدایا دارم از دل تنگی می میرم! همه چیز تموم شد! همه چیز!

هم خواهرمو از دست دادم هم عشق و تمام زندگیم رو! به هردوشون قول داده بودم که گریه نکنم اما حالا که هیچ کدومشون نیستند اشکام بهونه ای برای سرازیر نشدن ندارند!

خدا از همه ی هدف هام و آرزوهام دست کشیدم! از همه شون! اما فقط یه چیز دیگه میخوام ازت خدایا. خودت میدونی چیه خودتم میدونی که خودم بدون اجازه تو می تونم انجامش بدم اما دیکه نمی خوام تو رو از دست بدم چون الان دیگه فقط و فقط تو رو دارم!

چقدر راحت گفت: "خداحافظ برای همیشه"

خدایا حداقل اون رو خوشبخت کن! امیدوارم با هرکسی هست همیشه شاد باشه و بتونه من و فراموش کنه!

یعنی الان داره چیکار میکنه؟ نمی دونم این نوشته رو میخونه یا نه اما می خوام بش بگم که:

نازی که تو میشناختی عوض شده! امرووز با تمام وجود از درون فرو ریخت. کوه صبر و دژ خونسردیش خراب شد. تا امروز همه چیزو تحمل کرد، عوض شدن تو رو، بی تفاوتیات، حرفای ازاردهنده ی خواهرشو، نوشته های اون اما دیگه نتونست.شکست، خیلی راحت شکست.

اون نازی مرد همه جوره! عصر خودم تنهایی تشییعش کردم تنهای تنها.آخ که چقدر بی کس بود.

می دونم خیلی اذیتت کردم با اینکه توقع زیادیه اما ازت می خوام ببخشیم. آره باهات موافقم برات بهتره که برای همیشه ازم خداحافظی کنی زندگی با یه دیوونه که دیگه از درون خالیه فقط تلف کردن جوونیت و بهترین سالهای عمرته که می تونه با یکی بهتر از من بگذره!

از ته دل دعا می کنم همیشه شاد و خوشبخت باشی!


خدایا!

مواظبش باش!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه 1388/02/26ساعت   توسط تنهاترین  | 

نامه 5

آره خیلی وقته نیومدم سرنزدم به این ماتمکده.

میخواستم برم و نباشم. میخواست خودم رو گول بزنم زندگی اینجوری که فکر میکنم نیست. به خودم گفتم زندگیم قشنگه اونم با وجود عشقم و اون خواهری که شاید از لحاظ خون و شناسنامه ای خواهر نیستیم اما اونقدر قلبامون بهم نزدیکه که شاید ورای خواهر باشیم! گفتم مشکل از منه که دیدم تیره ست و همه جا رو تیره میبینیم. برای همین تصمیم گرفتم خودمو عوض کنم و روزهامو به جای ناراحتی با ذوق و انرژی شروع کنم تا همه چیز درست بشه!

اما فقط و فقط خودمو گول زدم چون واقعا زندگی تیره ست نه دید من! چند روزی تونستم باشم اونی که دوست داشتم اما روزگار نامردی کرد و نذاشت خنده هام ادامه پیدا کنه! اشکام اجازه نداد جمله ی "می خندم تا دنیا بهم بخنده" تموم بشه بعد سرازیر بشن!

آره من فقط خودمو گول زدم! این گول خوردن بیشتر از هرچیز شکوندم!

خدایا!

چرا؟ اخه چرا؟ چرا باید خواهرمو ازم بگیری؟ مگه نمی دونی که چقدر دوستش دارم؟ چرا تو که قراره مارو از هم جدا کنی از همون اول گذاشتی با هم دوست بشیم و تا این حد به هم وابسته بشیم؟!

خدایا هنوز نتونستم دور بودن از خواهرم رو هضم کنم حالا می خوای عشقمو ازم دور کنی؟ خدایا دیگه طاقت این یکی رو ندارم! اخه چرا؟ مگه من چیکار کردم؟ کجا اشتباه کردم که حالا باید اینجوری تنها کسایی رو که دارم ازم بگیری؟

ببین چقدر حالم نذار شده که مامان دیروز برام دل سوزوند و با اینکه نمیدونه دلیل حالم رو اما برای تجدید روحیه ی من با تمام اون همه کاری که داشت تمام وقت روزشو گذاشت برای گردش من! می بینی خدا؟ می بینی چقدر قابل ترحم شدم! می بینی؟

خدا دیگه کجارو دارم برم که یکم ارامش داشته باشم؟ وقتی سرکلاسم، وقتی می بینم حال اون خواهر نازم رو دلم میخواد از ته دل بزنم زیر گریه اما به خاطر خواهرم به خاطر اینکه کسی نفهمه حالم رو باید با چشم پراز اشک بخندم و شادی کنم! وقتی هم که خونه ام فکر اینکه تا چند روز دیگه عشقم می خواد بره اشکام رو سرازیر میکنه اما به خاطر مامان نباید گریه کنم! خداااااااااااااایا من باید چیکار کنم!؟

خدایا کمکم کن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/15ساعت   توسط تنهاترین  | 

نامه 4

سلام خدا جونم.

سال 87 هم به پایان رسید و سال 88 شروع شد.

سالی پر از نشانه های نوید طلوعی نوربخش!

خدایا همه از نو شروع کردند، درختا دوباره بیدار شدن و شکوفه زدند و همه جا رو زیبا کردند.

پرنده ها از سفر برگشتند و دوباره برای خودشون لونه ساختندو یه زندگی جدیدی رو شروع کردند.

انسان ها!
همشون یه جور تکاپویی دارند، همه لباساشون و ظاهر خونشون نو و تمیز شده!

اما خدا جونم...

دلها چی؟ اونا چرا نو نشدند؟

چرا دل من نو نشده؟ چرا هنوز گردوخاک داره؟ خدایا خسته شدم از این همه خاک و گردوغبار روزمرگی؟

می دونم این حرفا درست نیست! اما چیکار کنم دلم گرفته! گله دارم! می خوام بگم!

خدایا این انصافه؟

مثلا روزهای عیدها! چرا باید باشن ادمایی مثل من که حتی موقع سال تحویل اشک گونه هاشونو خیس کنه و برای تبریک گفتن عید به خانواده بغض گلوشون نذاره حرف بزنه؟

چرا مشکل؟ چرا غم؟ تو مگه بنده هات رو دوست نداری که مشکل و غم و ناراحتی رو افریدی؟

چی میشد اگه انسان رو خلق نمی کردی؟ چی میشد اگه آدم و حوا رو از بهشت بیرون نمی انداختی تا الان همه توی بهشت به خوبی و خوشی زندگی میکردیم؟

کاش حداقل این امید بود که پس از مرگ توی اون دنیا زندگی خوبی داشته باشیم! اما ما نه این دنیا رو داریم نه اون دنیا رو!

انصافت اینه! عدلی که ازش دم میزنی اینه؟

یکی از بس خورده حالت تهوع داره یکی برای اینکه چشمش توی چشم زن و بچه های شکم گشنه اش نیفته و کمترخجالت بکشه حاضره سرمای سوزان شب رو تحمل کنه ولی نره خونه!

یکی حتی معنی غم رو ندونه اما دیگری یه شب نباشه که بدون چشمای خیس بخوابه!

چرا خدا؟ چرا اینجوریه؟


تنها ارزویی که امسال دارم اینه که:

امیدوارم عدلت ای خدا حکمفرمان این دنیا بشه!

+ نوشته شده در  شنبه 1388/01/01ساعت   توسط تنهاترین  | 

نامه 3

سلام خدایا

بازم منم، مزاحم همیشگیت، همون کسی که از صداش خسته شدی.

خدا خیلی وقته باهات حرف نزدم، به خودم میگفتم که باهات قهرم چون تو باهام قهری. اما میدونی که ته دلم با تمام وجودم صدات میکردم اما جوابی نمی شنیدم.

قبل از اینکه شروع کنم بنویسم خیلی حرفا داشتم که بهت بگم، اما می دونم که همشونو میدونی و می بینی اما نمیدونم چرا جواب نمیدی!

از چی برات بگم؟

از حال این چند وقتم؟ چقدر سعی کردم خودمو بسازم تا بتونم بشم همون کسی که همه می شناختند، فکرمی کردم که تونستم اما...

اما با کوچکترین ناملایمتی فرو ریختم!

خدایا حالا می فهمم که قبلا همیشه باهام بودی و نمی گذاشتی جلوی شکست خم به ابرو بیارم و زانوی غم بغل بگیرم و بهم یاد میدادی که چه جوری ادامه بدم و پیروز بشم.

چرا حالا که تا این حد بهت نیاز دارم تنهام گذاشتی؟ چرا نیستی که دستو دراز کنی طرفم و کمکم کنی که از زمین بلند شم و تشویقم نمی کنی که دوباره شروع کنم؟ چرا؟

نه خدا من بزرگ نشدم، به اندازه کافی قوی نشدم که بتونم توی این دنیا به تنهایی سفر کنم. خدا به پناهت نیاز دارم. بهت نیاز دارم که بهم کمک کنی توی این مبارزه پیروز بشم. بدون تو نمی تونم خدایا!!!!!!!!! بهم نشون بده که چه راهی و چه کاری درسته! پا روی دل گذاشتن و به حرف عقل گوش دادن یا ... .

خدایا بهم بگو! باهام حرف بزن! تا کی می خوای به این قهر ادامه بدی؟ مگه نمی گن که تو مهربان ترین مهربانایی؟! پس چطور دلت میاد که باهام قهر بمونی؟

این یه امتحانه؟ تا کی ادامه داره؟ می تونم برگم رو سفید بدم و از سر جلسه بلند شم تا زودتر تموم شه؟

تمومش کن! خسته شدم!

خدایا

              یا ارحم الراحمین

                                          کمکم کن

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/12/20ساعت   توسط تنهاترین  | 

نامه2

دیدی چه راحت این یکی رو هم باختم؟!

خدا...

صدات نکنم، نه؟

باشه

هیچی نمیگم...

چقدر ازم بدت میاد؟!

خدایا من بی تو...

من، من، من بی تو؟

چه راحت زیاد کردم فاصلمو ازت و باختم...

همه چی رو!

دیگه نمی تونم...

راحتم کن..

هرجوری که بشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/16ساعت   توسط تنهاترین  | 

نامه 1

امروز خیلی حالم بده خدااایا

خدایا از بنده هات، از دنیات دلگیرم

از زندگی سیر شدم. کاش یه راهی بهم نشون میدادی تا از دستش راحت شم.

دلم نمیخواد دیگه زنده بمونم. دوستامو از خودم رنجوندم. میدونم دیگه حوصله منو ندارن.

خدایا چرااااااا همه چیز اینجوری شده؟ وسط اون همه ادم و دوست بازم احساس تنهایی میکنم.

خدایا فقط خودتو دارم! فقط تو میتونی کمکم کنی.

خدا جونم دستمو بگیر که خیلی سردن. به گرمای وجود تو احتیاج دارند.

خدایا نجاتم بده

میشنوی صدامو؟


+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/11/14ساعت   توسط تنهاترین  | 

سلام

می خوام شروع کنم

چند وقت که این وبلاگ رو زدم اما نمی دونستم که چه جوری باید شروعش کنم

اما دیگه امروز تصمیم گرفتم بنویسم

ازهرچی که توی ذهنمه, در بین کلمات یه جمله نه شعر.

از خاطرهای روزانه م. شاید اینجوری بشه که از هرچی که درونم ازارم میده رها بشم

می نویسم از هرچی درونمه

بدون هیچ سانسوری!

از تمام حقایق زندگیم!

حتی از چیزایی که هیچ کسی ازشون خبر نداره.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/05ساعت   توسط تنهاترین  |